تبليغاتX
ky2
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند ××× چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
 

  لبخندت ...   ابهام جهان را پهنا می دهد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 1:15  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

پیلاطس در نخستین ساعات چهاردمین روز ماه بهاری نیسان، درحالیکه گرفتار سردرد شدیدی ست ، از یک زندانی اهل جلیله  به نام یسوعای ناصری بازجویی می کند .
یسوعا  متهم است که مردم را به شورش خوانده و برای ویرانی هیکل و اورشلیم تحریک کرده است .

پ : (( پس تو بالاخره برای مردمی که در صحن هیکل مجتمع بودن درباره هیکل سخنرانی کردی یا نه ؟ ))
صدایی که پاسخ داد  گویی بر مغز پیلاطس ضزبه می زد  و سخت شکنجه اش میکرد

ی : (( گفتم که  چگونه معبدهای کهنه فرو خواهد ریخت  و  معبد تازه ی  حقیقت  بنا خواهد شد ... از این کلمات  استفاده کردم  تا حرفم را بهتر بفهمند .))
پس پیلاطس از مسیح میپرسد :

پ : آیا تو خود را پادشاه یهود می دانی ؟
اما مسیح جای پاسخ پرسشی دیگر را پیش می کشد
ی : آیا تو این را از خود می گویی  یا دیگران درباره من به تو گفتند ؟؟ پادشاهی من از این جهان نیست  اگر پادشاهی من از این جهان بود یاران من جنگ میکردند تا به یهود تسلیم نشوم . لیکن اکنون پادشاهی من از این جهان نیست .

پ: مگر تو پادشاه هستی ؟
ی : تو میگویی من پادشاه هستم . از این جهت من متولد شدم  و به این جهت در جهان آمدم تا به راستی شهادت دهم  و  هر که از راستی است سخن مرا میشنود .
پ: راستی چیست ؟؟؟؟

و چون این را گفت به نزد یهودیان بیرون شد و به ایشان گفت :

پ : من در این شخص هیچ عیبی نیافتم . و قانون شما اینست که در وقت عید فصح به جهت شما یک نفر را آزاد کنم  پس آیا میخواهید به جهت شما پادشاه یهود را آزاد کنم ؟؟؟

و یهودیان فریاد برآوردند : او را نی  بلکه بارابا را .

و  بارابا  دزد بود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 2:39  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

در جمعه ای مه گرفته، سرد و بارانی ، پشت پنجره ها و شمعدانی های شسته شده در زیر باران که شاداب تر از همیشه شده بودند و قرمزی گلهایشان بیشتر از قبل جلوه میکرد 
  در اتاقی نیمه تاریک ، مرد میانسالی پشت پیانو نشسته بود و  زیر لب آوازی غمگین به زبان فرانسه میخواند. در طرف دیگر دوست چاق اش که لباسهای شادی بر تن داشت  درکنار شومینه ایستاده بود و با ترومپت او را همراهی میکرد ...

 

 

 

 

 

 

هیچ کس فکر نمیکرد آن دو قاتلینی هستند که همیشه قتلهایشان تیتر اول روزنامه هاست .  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 1:43  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

مرد  : در خواب دیدمش که مرا در خواب می بیند :

چشم مالیدم و گفتم اوست یا خیال من ؟

دختر : در خواب دیدمش که مرا در خواب می بیند

رو خواستم پوشید ‌‌ و  به دستم برقعی نبود !

دیگران سایه شدند  ...  خیمه ها برچیده

حرف که یادم رفته بود ... خودش آمد

 

مرد  : ما حرف زدیم در خوابهای یکدیگر

او لب گشود  و  فقط در خواب

و  صدایش آوازی  که هرگز نخوانده بود

 

دختر : کاش مثل نبودم به زیبایی

کاش زیبایی ام نمی دیدند

آن چنان که می بینند در خیال

مرا آواز خویش می کنند ... آنها که از دلم نمی دانند

کاش روح درد مندم برای خودش چهره ای داشت

تا دیده شود چه رنجور است

ما بر جهان چه افزودیم ؟ هیچ

روزگار آمد و رفت  و  ما بر این شنزاریم

 

*  نمایشنامه  مجلس قربانی سنّمار   اثر استاد بهرام بیضائی

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 21:23  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

 (( حزهونهری)) نام مکانی ست که میگویند در سردابه اش گنجی است که همه پادشاهان عالم درپی بدست آوردن آن لشکرها کشیدند و خونها ریختند .

بر روی کتیبه این مکان نوشته شده : در این سردابه چندین گنج نهفته است  که از مهم ترین آنها (جام جهان بین ) و (آب زندگانی ) ست ...  صاحب گنج بعد از بدست آوردن آن این قدرت را خواهد داشت که به هر چیز و هرکجا که خواست برسد و سفر کند  و اگر در چشم این گنج نگاه کند و صورتش در گنج ثبت شود تا پایان دنیا زندگی خواهد کرد و مرگ را برای او مفهومی نیست .

اما برای رسیدن به این مکان راهی سخت در پیش است َ گنج طلسم شده و محافظانی دارد . محافظانی عجیب که هرکدام داستانها دارند .... گویند محافظین اصلی گنج ۳۰ تن هستند که هر لحظه روحشان در جسمی و به شکلی ظاهر میشود و همیشه در کنار گنج هستند . 

                                     

برای رفتن از طبقه اول به سردابه باید از ( پل چینور) بگذرید . برروی پل با طلسم ( هم سن)روبرو خواهید شد . روحی افسانه ای که  نیمی از بدنش   از فلزیست که در آتش مقدس  توسط آهنگران سیاره بارفروش تطهیر و تقدیس شده  و   نیم دیگرش توسط خدایان ساخته و صاحب قدرتی شگرف .

او را توان دیدن نیت خیر و شر کسانیست که میخواهند از پل عبور کنند . و وای بر کسانی که نیت شان خیر نباشد  که جان سالم بدر نبرند ... ولی چون شما را نیت خیر باشد نیمه فلزیش از شما پنهان شود و شمشیرش به دستی تبدیل گردد که به سمت شما آید  خم شود و احترام گذارد و میگوید :

ای مرد  یا زن   زیبا روی و  نیکو جامه  رحمت پروردگار عالمیان و بهشت هایی که درآن نعمت جاودانیست بر تو بشارت باد . خیرخواه کیستی و با این گنج چه خواهی کرد ؟

 و اگر از جواب شما راضی نشود به شما جامی دهد که در آن شیر و عسل و انار است . بعداز خوردن آن به خواب فرو خواهید رفت و بعد از بیداری هیچ چیز به یاد نخواهید آورد .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:20  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

درد من اینست که در بیداری گرفتار کابوسم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:39  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

رنگی شکفته تر به در آمد ... همچون سپیده دم ... در انتهای شب

طرح دگر بساختند ... فانوسهای مردم آمد به ره پدید .

جمعی به ره بتاختند ... و آن نو دمیده رنگ مصفا

بشکفت همچنان گل و آگنده شد به نور ... بر ما نمود قامت خود را

نزدیک آمد از بر آن کوههای دور

چشم اش به رنگ آب ... بر ما نگاه کرد .

(نیما یوشیج - گل مهتاب)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 4:39  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

عزیز رفت ... روز فوتش بارون می اومد ... شب ش ماه گرفت ... امسال پائیز خیلی طولانی شد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 13:22  توسط مرتضی کاظمی نیا  |